«تفکر همیشه پیشپیش میرود. دور دستها را میبیند، بسیار فراتر از جسم، که در لحظۀ حاضر میزید. نابود کردن امید یعنی بازگرداندنِ اندیشه به جسم، و جسم محکوم به فناست.»
* یادداشتها (جلد اول) ، آلبر کامو ، ترجمهی خشایار دیهیمی، صص 100-101، نشر تجربه، 1374
يك چيزی در بيرون، در خيابانها و در درونِ همهی ما هست كه انگار ته نمیكشد؛ در برابر صحنهی نمايش، در برابرِ خندهها، عربدهها و كرشمههای ناشيانهی زورِ حاكم چيزی هست كه آخرِ سر بر صحنه میماسد و به ذهن و روان و فكر و خيالِ همه شتك میزند. يك اميد هست علیرغم همه چيز. تلخ كه میشويم، عصبی و درمانده و غارتشده، به دادمان میرسد و دوباره و دوباره به اين شهودِ غريب میرسيم كه «اميدِ ما هست و نيست». فكر كردن و ايمان آوردنِ هر روزه به اين اميد و كمك به تداومش كاری است مهم به اندازهی نجات و رستگار كردنِ تنِ عليل، زخمی و تباه شدهی انبوهِ قهرمانانِ بی نام و نشانِ اين روزها... (متن کامل)